هستی من چیزی نیست ،
بجز نیستی لحظه ها , ساعتها و روزها ،
چه قصهها که گفته بود ، مادر بزرگ !
...
از آبشا رهای شفاف ، آفتاب درخشان
چالههایی از خون دیدیم
پنجرها ی باز ، و باغچه پر گًل
اینجا چهار دیوار است و هیچ دیگر نیست
از سفر خرگوشان سفید میگفت
اینجا دیوارها به آسمان ، کشیده
شانهٔ در ، از سنگینی قفل
به هراس افتاده ، سر خم میکند
آه مادر بزرگ کاش بودی .
و دوباره برام از افسانه های
شیرین هستی میگفتی ،
دلم برای یک خواب آرام تنگ شده