ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٩  کلمات کلیدی:
ای روزگار بی‌ امان

 

آخر تو دادی فرصتی

... کین خسته تن‌

شیون کند از سوز جان ؟

از درد تو ، از زخم او

از اشک این بی‌ خانمان

زخمه زدی بّر تار من

آتش زدی بّر بال من

بّر با د شد خاکسترم

پرواز ماند در انتظار

دیگر چه گویم زین فرار

در هم شکستی‌ تخته بند تن‌ بدان

ای روزگار بی‌ امان


 
 
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٩  کلمات کلیدی:
این جا که من نشسته ام ..........

 

جواب ابتداست ...........

کجا نشسته ای ..........؟
......
که جوابت انتهاست .........


 
 
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٩  کلمات کلیدی:

اعجاز ما همین است
ما عشق را به مدرسه بردیم
در امتداد راهرویی کوتاه
در آن کتابخانه کوچک
تا باز این کتاب قدیمی را
......که از کتابخانه امانت گرفته ایم
- یعنی همین کتاب اشارات را -
با هم یکی دو لحظه بخوانیم
ما بی صدا مطالعه می کردیم
اما کتاب را که ورق می زدیم
تنها
گاهی به هم نگاهی ...
نا گاه
انگشت های "هیس!"
ما را
از هر طرف نشانه گرفتند
انگار
غوغای چشم های من و تو
سکوت را
در آن کتابخانه رعایت نکرده بود !
"قیصر امین پور"


 
 
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٩  کلمات کلیدی:
باید از رود گذشت باید از رود -
اگر چند گل آلود - گذشت

 

بال افشانی آن جفت کبوتر را/

در افق می بینی/ که چنان بالابال/

دشت ها را با ابر آشتی دادند/

راستی آیا/
می توان رفت و نماند؟
راستی آیا
می توان شعری در مدح شقایق ها خواند؟

محمدرضا شفیعی کدکنی


 
 
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٩  کلمات کلیدی:
دو کشتی متساوی

 

اثاث را در بحر

یکی‌ رساند به ساحل
......
دگر به طوفان داد

دو عاشق متشا به ،

سلوک را در عشق

یکی‌ رساند به وصل و

دگر به هجران داد


 
 
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٩  کلمات کلیدی:
ای دل‌ ساده بکش درد که حقت اینست

 

از زمانه بشو دلسرد که حقت اینست

هر چه گفتم مشو عاشق نشنیدی ، حالا

همچو پائیز بشو سرد که حقت اینست

دیدی آخر دم مردانه بجز لاف نبود

بکش از مردم نامرد ، که حقت اینست


 
 
ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٩  کلمات کلیدی:
هستی‌ من چیزی نیست ،

 

بجز نیستی‌ لحظه ها , ساعت‌ها و روزها ،

چه قصه‌ها که گفته بود ، مادر بزرگ !
...
از آبشا رهای شفاف ، آفتاب درخشان

چاله‌هایی‌ از خون دیدیم

پنجرها ی باز ، و باغچه پر گًل

اینجا چهار دیوار است و هیچ دیگر نیست

از سفر خرگوشان سفید میگفت

اینجا دیوارها به آسمان ، کشیده

شانهٔ در ، از سنگینی‌ قفل

به هراس افتاده ، سر خم می‌کند

آه مادر بزرگ کاش بودی .

و دوباره برام از افسانه های

شیرین هستی‌ میگفتی‌ ،

دلم برای یک خواب آرام تنگ شده


 
 
ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٩  کلمات کلیدی:
منو از راه ببر که من از بی راهه ها می ترسم
من از این شب و چراغ بی نفس می ترسم
مرا تنها مگذار که من از بی تو بودن می ترسم
من از عشق تو و این آتشفشان می ترسم
من هنوز می لرزم با رقصیدن برگ زردی در باد
......تو مرا از بر کن تا بیاد آورم این بهار رفته ز یاد
عشق است این چراغ پست
که برای ما هست
که بسوی هر مست
قطره نوری می بست
تو مرا باور کن گرچه قلبم شکسته است
ولی از سراب آرزو به حقیقت پیوست
حرفی از آخر بگو وقتی اکنون به تو آویخته ام
وقتی دیروز را به وقت فرداها پر کرده ام
مثل یک خانه جدول!
شعله ای بر من بزن که من از سوز زمستان سوخته ام
وقتی که بی تو در خواب شمعها بوده ام
مثل یک پروانه تنبل

 
 
ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٩  کلمات کلیدی:
مادرم شبنم گلبرگ حیات
پدرم عطر گل یاس بقاست

 

مادرم وسعت دریای گذشت
پدرم ساحل زیبای لقاست
...
مادرم آئینه حجب و حیا
پدرم جلوه ایمان و رضاست

مادرم سنگ صبور دل ما
پدرم در همه حال کارگشاست

مادرم شهر امیداست و هنر
پدرم حاکم پیمان و وفاست

مادرم باغ خزان دیده دهر
پدرم برسرما مرغ هماست

مادرم موی سپید کرده زحزن
پدرم نقش همه خاطره هاست

مادرم کوه وقار است و کمال
پدرم چشمه جوشان عطاست


 
 
ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٩  کلمات کلیدی:
وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونان که بایدند
نه باید ها…

 

...مثل همیشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض می خورم
عمری است
لبخند های لاغر خود را
در دل ذخیره می کنم:
باشد برای روز مبادا!
اما
در صفحه‌های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هر چه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما کسی چه می‌داند؟
شاید
امروز نیز روز مبادا باشد!

¤¤¤

وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونانکه بایدند
نه باید ها…

هر روز بی تو
روز مبادا است!

دکتر قیصر امین پور


 
 
ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٩  کلمات کلیدی:
چه غریب ماندی ای دل! نه غمی ، نه غمگساری
نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری

 

غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری


 
← صفحه بعد